آنها دارند میروند… آنها دارند محو میشوند… آنها دارند از یاد میروند و این همهی آن چیزیست که با نگاه به پرترههای آنالی طاهریان در مجموعهی «بیداستان» میبینیم. مجموعهای که همین چندی پیش در لسآنجلس امریکا برگزار شد و همانطور که از عنوان آن معلوم است مجموعهایست تجربی و در آن از شیوههایی غیر از شیوههای مرسوم بازنمایی استفاده شده است.
این شیوهها لحظهایست و ما را بیواسطه به ارتباطی نزدیک با پرترهها میرسانند. یک ارتباط بدنمند که فارغ از هرگونه فکر و آگاهی عمل میکند. در اینجا دیگر قرار نیست سوژه را درک کنیم، یا از طریق یک داستان با او همدردی داشته باشیم. داستانی در کار نیست، و وقتی داستانی نباشد موضوعی نیز در کار نخواهد بود – یا دست کم نه آنطور که در شیوههای مرسوم آن رایج است. در اغلب نمایشگاهها آنچه که آثار هنری موجود در آنها را به هم پیوند میدهد، ارتباطیست که در فرم یا جنبهی موضوعی آنها وجود دارد، و البته باید گفت این مجموعه هم از این اصل مستثنی نیست. با نگاه دقیقتر به پرترههای آنالی طاهریان میبینیم که انگار همهی آنها گونهها و تکرارهایی از یکدیگرند که حول یک محور و یک موضوع شکل گرفتهاند: درجهی صفر یک موضوع. در تک تک این نقاشیها ما شاهد یک نوع فقدان هستیم که موضوعیت گرفته و از سوی دیگر باید گفت جنبهی موضوعی آنها را زیر سوال برده است.
این فقدان گاه لطیف است، به آرامی و با ضربههایی میآید، بر پرترهها مینشیند، و بعد همانطور آرام به مسیر سیال خود ادامه میدهد. میشود آنها را دید. لکههایی محو شونده، سایههای پشت هم، حبابهایی که میترکند، شکافهایی که پیش میروند و بعد ناگهان دهان وا میکنند… همهی اینها نشانههایی است از وجود یک نوع فقدان که اگرچه کوچک است، اما رفته رفته جا باز کرده، خود را پیش روی ما مینمایاند. اما در پارهای اوقات این فقدانها شدید است و سویههایی آشکار از خود نشان میدهد. در این نقاشیها ما شاهد یک نوع گسست میشویم که در واقع واپاشیست، و رو به بیرون دارد، اگرچه از سویههای پنهانماندهی درون آمده است. این واپاشی سبب شده است که دیگر سوژهها در سکوتی آرام عمق نگیرند، یا به نیستیِ درونی خود نروند. سوژه فریاد میکشد، و ما صدای این فریاد را به قالب یک رنگ میبینیم، لکههایی رنگی… هر آنچه گفتنیست، هر آنچه خواستنیست و روزی روزگاری به شکل و هیئت یک حرف درمیآمده، حالا دیگر رنگ شده، از طریق یک واپاشی با رنگهای دنیا میآمیزد. از این منظر نقاشیهای طاهریان درست در همان نقطهای ایستادهاند که کمی آنسورتر کارهای مارک روتکو… اگر در نقاشیهای مارک روتکو ما دیگر چیزی نمیبینیم. اگر همهی آن چیزی را که میبینیم، چیزی نیست جز قاب و قابهایی بسته که در آنها یک سوژه از یاد رفته است، سوژهای که رنگهای خود را جا گذاشته… اما حالا و در نقاشیهای طاهریان ما با جزئیات بیشتری مواجه میشویم. در اینجا هنوز سوژه هست، و جریان دارد، و ما او را میبینیم. می بینیم که چطور میرود. میبینیم که چطور محو میشود. میبینیم که چطور رنگ میدهد و در انتها با رنگهای دنیا یکی میشود… در این نقاشیها سوژهها تبدیل به صحنههایی از رفتن میشوند، و اگر هنوز هستند، و اگر هنوز اینجایند و ما آنها را میبینیم، لحظهای بعدتر دیگر چیزی نخواهند بود. لکهرنگی خواهند بود آغشته با محیط، سایههایی که محو میشوند، لایههایی که عمق میگیرند و از دورتر مرزها را شکل میدهند. در واقع آنچه که بیش از هر چیز دیگری در کارهای طاهریان مشهود است،
انتقال یک مرز است از قالبی به قالبی و از قابی به قاب بستهی دیگر. انگار که دنیا یک بستگیِ بیپایان است که سوژهها در آن میگریزند و هر بار به مرزهای تازهای پا میگذارند… اولین و یا شاید باید گفت نزدیکترین مرزی که سوژه از آن میگریزد و پا به دنیایی بیرونی میگذارد، مرزهای چهره است. و درست اینجاست که نقاشیهای طاهریان معنا مییابد. در تک تک کارهای او ما با سوژههایی مواجه میشویم که با وجود آنکه هنوز هم چهره دارند، ولی رفتهرفته و کمکم رو به سوی بیچهرگی میگذارند. چهرهها وا میروند، از هم میپاشند، ملتهب میشوند و راه را برای چیزی باز میکنند که امر واقع یک انسان است. نه یک انسان خاص متعلق به نام، چهره، شغل، طبقه و داستان خاص. بلکه ما حالا با نوع انسان مواجهیم، انسانی که گوشت هست و رگ هست و ریشه، انسانی که احساسات دارد و حالا قرار است که این احساسات را با بدنهایی دیگر و با گوشتها و رگها و دنیاهایی دیگر به اشتراک بگذارد؛ دنیاهایی که ورای دنیای او قرار دارند. نقاشیهای آنالی طاهریان کوششی است در جهت این به اشتراکگذاری و ایجاد پیوندهایی تازه. اگر در قرن نوزدهم و در نقاشیهای مانه ما با پرترههایی مواجهایم که درون قابهای بستهی خود گیر افتادهاند، مدام چشم میدوزند، و چشمهای خیرهی آن ها به دیگرسوست، اما حالا و در این نقاشیها ما پرترههایی را میبینیم که به این انزوای اجباری تن نمیدهند. آنها اینجا نیستند، آنها رفتهاند، آنها از خود و از مرزهای خود دور شده، با دنیاهای دیگر ارتباط میگیرند. یکی از راههای برقراری این ارتباط استفاده از تداعیهای آزاد است، و این همان شیوهایست که طاهریان با آن از شیوههای مرسوم بازنمایی گریخته، راههای شخصی خود را باز میکند. یک چشم سیاه، چشمی که رفته رفته عمق میگیرد و امتداد مییابد، بدل به حفرهای میشود تاریک تا مخاطب از مجرای آن به سویههای پنهانی پرتره دعوت شود. یک دهان زنانه، دهانی که به سکوت باز شده است، به شکافی باز خواهد شد تا پرتره به واسطهی آن آزاد شده، همچون یک دریچه به فضای خارج از قاب راه یابد، جایی که ما هستیم و با بدنهایمان پذیرای آنگونه از احساساتی میشویم که در نقاشی جاریست. پس انگار وظیفهی اصلی هنرمند و رسالتی که بر دوش اوست، انتشار این احساسات و بیرون کشیدن آنها از زیر لایهای از نقش و نگار است.
پرتره با تمامی احساساتش آزاد میشود، رنگ میشود، لکه میشود، سایه میشود، هیچ میشود، به بیرون میپاشد و به دنیاهای دیگر راه مییابد. در یکی از نقاشیها ما چهرهی زنی را میبینیم که به ما چشم دوخته است. این زن کیست. و چرا اشک میریزد؟ چیزی از او نمیدانیم. تنها میدانیم یک زن است، مثل باقی زنها و چشمهایی دارد؛ یک جفت چشم سیاه که از آنها اشک جاریست. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم میبینیم که اینها اشک نیست. ادامهای از چشمهاست که میریزند پایین. چشمها آب میشوند، شل میشوند، چکه میکنند، میریزند پایین – عین غمی که در انزوا پایین میریزد – و بخشهایی از چهره را میتراشد… پس در اینجا ما نوعی گریز میبینیم که گریز از چهره است و رو به سویی دارد که در آن هیچ چیز نیست. هیچ الا یک صفحهی سفید، هیچ الا یک بوم نقاشی، هیچ الا یک نیستی بیپایان که به قول هایدگر میهیچد و از دل یک فقدان راههای نرفتهی خود را باز میکند: راههایی به سوی رهایی…
تصاویری از نمایشگاه برگزار شده :













